۱۰ تير ۱۳۸۸
گنجشک و خدا

sparrow.jpg

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد .

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .


فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .

" گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.


خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.


خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

چراغی [ ۲۶ تير ۱۳۸۸ ]

..و خدای را لطف های پنهانی است که از نظر خفا هوش مردمان تیزهوش بدان نرسد چه روزها که بامدادان تو را بد آید اما چون شب رسد اندوه از دل اندوهناک بزداید... "خواجه عبدالله انصاری"


فروغ [ ۲۱ تير ۱۳۸۸ ]

خیلی جالب بود


omid [ ۱۷ تير ۱۳۸۸ ]

سلام بسیار زیباست من لذت بردم خوشحال میشم به فتوبلاگ های من هم سری بزنین


کیارنگ علایی [ ۱۰ تير ۱۳۸۸ ]

سپاس از شما و حسن برای پیامتان خانم معتمدی.


سعید [ ۱۰ تير ۱۳۸۸ ]

خیلی جالب بود. مطالب وبلاگ شما خیلی متنوع است. زودتر به روز کنید. ممنون.


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.